دلم براشون تنگ شده
بود...میخواستمشون...بهشون احتیاج داشتم....دونه دونه عکساشونو
نگاه کردم...باهاشون حرف زدم ...لبخند زدم...ولی
آخرش اومد....تنهایی...تنها منو گیرم آورد...هیچ کدومشون نبودن...نبودن که ببینن
تنهایی منو تنها گیر آورد و کوبوند زمین..نشست رو سینه
...ام...دستهاشو حلقه کرد دور گردنم..فشار داد...فشار داد...بعدش
چلوندم...چلوند...قطره قطره شدم....خروار خروار از چشمام چکیدم

/ 2 نظر / 13 بازدید
مستانه

دل منم تنگ شده این روزا اما من نمیدونم دلتنگ چیم

روزهای ابری

سلام دوست گلم با آخرین راه فرار آپیدم. خوشحال میشم سری بزنین [گل][منتظر]